آمار هنر هفتم - سورئالیست چیست؟
فیلمهای برتر دنیا
 سورئالیست چیست؟

سورئالیست چیست؟

سورئالیسم که ظهور آن به ۱۹۲۴ باز می گردد اساسا یک جنبش ادبی بود. این جنبش بر این اعتقاد که فعالیت عقلی صرفاً حوزه ی بسیار محدودی از تجارب ما را در بر می گیرد و در فراسوی آن دنیایی به همین واقعی وجود دارد که تصاویر آن در تاریکی رویاها و تخیلات نامنتظره ی ناخوداگاه ریشه دارد یا در حقیقت در حوزه ای که به قول «الدوس هاکسلی» جزیره ی متروک ذهن. «اندره برتون» با بنیان نهادن این جنبش داستان نویسان ، شعرا و نقاشان را به اکتشاف در این حوزه ها فراخواند. در نقاشی آثار حاصل از چنین نگرشی به دو نوع تقسیم می شدند

در یک نوع به ذهن ناخوداگاه اجازه می دادند تا خطوط رنگ ها و فرم ها به حالتی هیپنوتیزمی انجام می شود و تصادف و شانس نقشی مهم تر از کنترل عقلی داشت. در نوع دیگر با ترکیب اشیا و محیط های آشنا و نا آشنا در حالتی رویاگونه بر ویژگی پرابهام تجارب بشری تاکید می گذارد. روش های نقاشی غالباً گویای نوعی وسواس و دقت در بازنمایی جزئیات است که جلوه ی از هم گسسته ی آن را افزایش می دهد.از روش خطای باصره به ندرت استفاده می شد تا اشیا بعید به نظر برسند. در حالی که کف اتاقی به بی نهایت می رسد زرافه ها و ترومپت ها می توانند به شادی مشتعل شوند. سورئالیسم در ویژگی جهان گستری با «دادائیسم» مشترک بود و در محدوده ی ملی نیز حتی قبال بیشتری یافت. تاثیر آن به عنوان یک جنبش گروهی نزدیک به بیست سال دوام آورد و حتی امروزه نیز می توان برخی از تاثیرات آن را مشاهده کرد

چهره و جلوه ی محیط امروزی ما از بسیاری لحاظ مدیون سورئالیسم است. فرهنگ پاپ و رسانه های گروهی از روش های سورئالیستی برای جلب توجه ما به طلب کالاها سود می جویند. سورئالیسم که عقلانیت را به کنار گذاشت و دیدگاهای دادا و فرویدی را با یکدیگر تلفیق کرد از سنت «رومانتیسم» برخاسته است که خود در اروپایی پدید آمد که در تاریخ سده های تاریکی استبداد تجاوز تفتیش عقاید، جادو اشباع شده بود. در حقیقت تمامی گستره ی تجربه ی متافیزیک. رومانتیسم با نوعی رویکرد عجب انگیز به واقعیت عجین است. در گذشته تصور می شد که هنرمند به عنوان یک رسانه عمل کند و قدرت تخیل وی و قابلیت وی در فراخواندن فرشتگان و دیوان به عنوان یک عطیه ی سحرآمیز و جادویی مدنظر بود. اکسپرسیونیسم شمال بازگو کننده ی ترس نژادی که در ناخوداگاه نهفته است و از سوء ظن به ناشناخته ریشه می گیرد. تنها از طریق حواس و عقل است که با واقعیت ارتباط می یابیم. ما فقط آن چیزی را می بینیم که عقل ما اجازه ی دیدن ان را میدهد. زیرا تصور فرایند پیچیده ایست که توسط عقل راهبری می شود و توسط منابع مختلفی که از طریق محدودیت های محیطی آموزشی طبقاتی پدید می آید کنترل و محدود می شود.در لحظه ای که از این محدودیت ها رهایی یابیم ، مانند زمانی که رویا می بینیم ، تمامی قدرت تخیل و تجسم ما امکان بروز می یابد. گویا نقاش بزرگ اسپانیایی گفته است که خواب عقل هیولایی را بیدار می سازد و در بسیاری از طرحها و نقاشیهایش که شامل این رویکرد استوی را با مثابه ی پیش کسوت سورئالیسم نشان می دهد. بوش و بروگل نیز شکل ها و مخلوقات خیالی را از عمق ناخوداگاه درون خود فراخوانده اند به تصویر کشیدند. گذشته از این تصویرات و دادائیسم (که ظهور چنین جنبشی را ممکن ساخت) مهمترین منابع و منشا سورئالیسم را می توان در آثار دکریکو روسو و شاگال یافت.


«اندره برتون» معتقد بود ادبیات نباید به هیچ چیز، به جز تظاهرات و نمودهای اندیشه ای که از تمام قیود منطقی و هنری یا اخلاقی رها شده باشد بپردازد و در اعلامیه ای که انتشار داد نوشت:
«
سورئالیسم عبارت است از آن فعالیت خود به خودی روانی که به وسیله آن می توان خواه شفاهاً و خواه کتباً یا به هر صورت و شکل دیگری فعالیت واقعی و حقیقی فکر را بیان و عرضه کرد
»

سورئالیسم عبارت است از دیکته کردن فکر بدون وارسی عقل و خارج از هر گونه تقلید هنری و اخلاقی
.

او و دوستش «لویی آراگون» از آن جهت که هر دو پزشک امراض روانی بودند، می خواستند نظریه فروید را درباره «ضمیر پنهان» وارد ادبیات کنند
.

به عقیده این گروه هر چیز که در مغز انسان می گذرد (در صورتی که پیش از تفکر یادداشت شود)، مطالب ناآگاهانه، حرفهای خود به خودی (که بدون اختیار از دهان بیرون می آید) و همچنین رویا جزء مواد اولیه سورئالیسم به شمار می رود
.

سورئالیست ها می گویند بسیاری از تصورات و تخیلات و اندیشه های آدمی هست که انسان بر اثر مقید بودن به قید اخلاقی و اجتماعی و سیاسی و رسوم و عادات از بیان آنها خودداری می کند و این تصورات را به اعماق ضمیر پنهان خویش می راند.

سورئالیسم بیان و تثبیت تفکر دور از فرمان عقل است و رابطه ای با قوانین زیباشناسی ندارد.
مکتب سورئالیسم بر سه اصل استوار است:

1) هزل 2) رویا و تخیل 3) دیوانگی

!--با توجه به چارچوب نظری که در بحث خود مطرح کردیم حال نگاهی خواهیم داشت به «مردم شناسی سوررئال، گفتگویی انتقادی با دالی در کانتی هال» و تلاش می کنیم در ک خود را از فرایندی که نویسنده در آن پیش گرفته ب بیان در بیاوریم.

همانگونه که گفته شد نویسنده ابتدا به شرح چرایی این گزارش پرداخته و با طرح سوالاتی اهمیت این کار مردم شناسی را مورد تاکید قرار داده و سپس در باره زندگی و شخصیت دالی بحث کرده است. غالبا با سوژه مشخص می شود که چه کسی و یا چه چیزی در مقابل ماست و چه ویژگی هایی دارد. درایجاد سوژه، فاعل و انسان (دالی) است، پس با مفاهیمی چون شخصیت وافکار واعمال او روبرو هستیم. بخش سوم مقاله نیز بحثی کوتاه در باره نحله هنری سورئالیسم و تاریخچه آن است: --!بخشی که گویی در آن، سوژه جای خود را به "ابژه" می دهد. ابژه حالت مفعولی دارد. پدیده ای است که عمل ویا اعمالی روی آن انجام شده و می تواند تولید یا محصولی در نظر گرفته شود. ابژه دارای این ویژگی است که پذیرنده کنش وتغییر است . هرچند این تغییر پذیری دائم نباشد ودر دوره کوتاهی انجام گیرد. ولی این خصلت تغییر پذیری با صفتی که می گیرد پایدار می ماند. این صفت همان مفهوم، حالت ورنگ وبو، شکل وفرمی است که فاعل آن یعنی سوژه بدان می بخشد.... نویسنده ذکر می کند که این بخش راکه بیشتربه خاطر یک تمایل شخصی انجام داده است، بنا بر ضرورت مفهومی آن به متن افزوده است. در اینجا باز متوجه می شویم که عنصر کارکردگرایی همچنان عنصر مسلط گزارش است. ولی نگرش دیگری هم مثل یک لایه تو درتو به موضوع اضافه شده است وآن پرداختن غیر مستقیم به سوژه ای دیگر یعنی فاعلی دیگر است: خود نویسنده گزارش. بخش چهارم گزارش به پدیده سومی می پردازد که در نگرش جهت گیری شده ما به نام پدیده مکان، محیط ویا قالب موضوع مورد مطالعه است. یعنی خود گالری مورد نظر، هرچند که این موقعیت خود می تواند به دو موقعیت دیگر هم تقسیم شود: یک موقعیت زمانی و یک موقعیت مکانی و کلیه شرایطی که یک پدیده (ابژه) تولید می شود واثراتی که بر تولید این پدیده یا بر موقعیت وشرایط خود سوژه و فاعل موضوع می تواند وارد شود وقابل شناسایی است و یا در یک نگاه دیگر(شناختی) مجموعه این شرایط خود می تواند سوژه دیگری باشد که مولد اثراتی محسوس بر محیط واجزاء آن است ...

تحلیل محتوا:
نوبسنده با جمله «چرا باید در باره دالی نوشت؟ » عملا پژوهش را آغاز کرده است. کارکرد اول این گزارش خبر از تاثیری دارد که ابژه یعنی آثار دالی بر نویسنده گذاشته است. اینجا می بینیم که در آن واحد ، نویسنده هم به ابژه که در این شرایط نقش مفعولی (ابژه بودن) خود را از دست داده و تبدیل به یک پدیده فاعلی (سوژه)شده است، توجه دارد وهم دراین شرایط خود نویسنده که فاعل گزاش است، تبدیل به ابژه می شود. بدین صورت ما شاهد اولین ارتباط بین سوژه اول( نویسنده) وابژه یعنی کلیه آثار و موضوعات مشاهده شده در گالری می شویم. در اینجا باز شاهد یک پیچیدگی دیگر هم هستیم و آن اینکه در یک حرکت رفت وبرگشتی ، هر دو صفت فاعلی ومفعولی تغییر پیدا کرده و نویسنده ما که فاعل مشاهدات است، خود ابژه ومفعول تاثیرات می گردد. گویی که آثار واشیاء هنری خود تبدیل به سوژه شوند. در این قسمت آنچه که محصول اثر گذاری بر نویسنده است با صفاتی همچون: شگفتی، لذت وشادی، نشان از اهمیت فاعلی آثار و درجهتی دیگر پذیرش اثرگذاری نویسند دارد. بطوری که نویسنده تصمیم می گیرد تا محتوای این اثر گذاری را با نگارش آن (یعنی همین گزارش مورد نظر ما) در یک ارتباط یک سویه با دیگران درمیان بگذارد. اینجا ما با سوژه و ابژه ای دیگر روبرومی شویم که خود خالق آثار یعنی سالوادور دالی است. به بیان دیگر باز می بینیم که یک چرخه ارتباطی جدید بر قرار می گردد . یعنی دالیِ، فاعل آثار به مفعول توصیفی توسط نویسنده( فاعل این گزارش) تبدیل می شود. این نویسنده که از این به بعد او را فاعل یا سوژه اول می نامیم، برای توصیف سوژه دوم یعنی "دالی" به توصیف پدیده سورالیسم، یعنی سبک کار دالی می پردازد. در اینجا می بینیم که نویسنده با فضای توصیفی ویا مشاهده ای خود، برای دالی یک هویت انتزاعی در نظر می گیرد. به طوریکه ما با دالی به عنوان یک پدیده فیزیکی ، یک انسان با اندام وشمایل جسمانی آشنا نمی شویم بلکه با فضایی در گیر می شویم که دالی هویت خود رادر این فضا از طریق توصیفات نویسنده باید به نمایش بگذارد. نویسنده، دالی را با کارکردها و وظایفی که بر عهده گرفته است، معرفی می کند ( نقاش، پیکره ساز، نویسنده وغیره...). در اینجا می بینیم که در انتخاب وظایف گزینشی صورت گرفته است که در پیوند با فضای ویژه هنری است که می توان گفت فضای غالب بر فعالیتهای هنرمند است. پرواضح است که اگر فرد یا نویسنده ای دیگر در این مورد دست به گزینشی دیگر بزند، دالی در این فضای توصیف شده در مقابل ما شکل وشمایلی دیگر پیدا می کند. اینجا یک نکته مهم قابل توجه است و آن اینکه ما در این فضای ارایه شده وشکل وشمایل دالی، می توانیم انتظار بکشیم بخشی از شخصیت ویا افکار نویسنده را نیز در پیش رو داشته باشیم و این همان چیزی است که گاه با نام نگرش یک نویسنده ویا مشاهده گر ذکر می شود. بهر حال گزینش بخش مهمی از مشاهدات هر پژوهشگر را در برمی گیرد واهمیت پژوهش نیزمی تواند متکی به همین گزینش باشد. در اینجا نویسنده ازیک تکنیک پژوهشی دیگر هم برای شرح این توصیفات بهره می جوید که در بسیاری از پژوهش های انسان شناسی کاربردی است وآن تکنیک مقایسه ای است. به شرط آنکه بنیاد منطقی و گزاره هایش باهم، هم خوانی علّمی داشته باشند. شاید توجه به رابطه بین مشاهدات وتحلیل های ِصرف با مشاهدات مقایسه ای خالی از لطف نباشد. لوی استروس در اثر خود " انسان شناسی ساختار گرا" تفکیکی موجز بین مردم نگاری ومردم شناسی قائل می شود. او مردم نگاری را «مشاهده، تحلیل ویا توصیف گروه های انسانی با در نظر گرفتن خصلت های خاصشان ذکر می کند و مردم شناسی را شیوه تطبیقی ادارک و آثاری که توسط مردم نگارن معرفی شده است». (L. Strauss: 1958, p.10). البته می بینیم که نویسنده، تنها با ذکر جمله ای ذهن خواننده را به قیاس بین سورالیسم با واقع گرایی (رئالیسم) امریکای لاتین جلب می کند. نکته جالب این است که نویسنده، خواننده را در یک فضای ابهام برانگیز وارد می کند که خود نیز آنرا تجربه کرده است. گویی برآن است تا از این نقطه کور(که به تعبیری می تواند خلصت ذاتی سورالیسم هم در نظر گرفته شود)، گام در قلمروموضع بگذارد. او تلاش می کند تا فرایند شناخت را که از اهداف وکارکردهای این گزارش است نیز از همین نقطه کور آغاز کند. او عملا از تکنیکی استفاده می کند که دربرخی از پژوهش های خوب دیگری هم می توان مشاهده کرد. او مانند معماری که می خواهد بنایی برپا کند که زمینه پژوهش را هموار می سازد واز فقدان آگاهی خویش نسبت به بستر موضوع مورد مشاهده یعنی "سورئالیسم" سخن می گوید. او ما را متوجه اهمیت قالب ها و بسترهای شکل گیری موضوع خود یعنی سورئالیسم می کند. او نشان می دهد که یکی از ابهام های تحقیق این است که مرزها و حدود موضوع قابل تفکیک از مرزهای مشابه، در یک قالب وسیعترمثل هنرجای می گیرد.( نسبت مکتب سورالیسم به هنر به مفهوم عام، به صورتی که بتواند مکاتب گوناگون دیگری را نیز درخود همجون بستری نامتعین جای بدهد). به نظرمی رسد که در اینجا، نویسنده دست به خطایی تکنیکی می زند وبنا برفرضیه ای که گویا، قرارهم نیست تا دراین گزارش به آن بپردازد، قضاوتی در مورد پدیده های معرفی شده در قالب هنر ارائه می کند. این پدیده خود می تواند موضوع پژوهشی در قالب جامعه شناسی کلان یا فلسفه باشد : « تمام ایسم های هنری، سیاسی، فلسفی وفکری غرب جلوه ها وجامه های مختلف روح وتنی واحد است : انسان مدرن یا همان انسان فاوستی گوته با تضادها وتعارضارت و پیچیدگی هایش». در اینجا مردم شناس ما با ارائه یک دیدگاه نظری و فلسفی از کل مکاتب به وضوح از قلمرو مشاهدات ا نسان شناسی خارج می شود. چرا که موضوع گزارش نویسنده در اینجا پرداختن به این فرضیه نیست واز سوی دیگر باید افزود که در پژوهشهای مردم شناسی ارجح است تا آنجا که ممکن است از ورود به قلمرو فرضیه ها اجتناب گردد، مگر آنکه ساختار موضوع در بنیاد خود بر گزاره های فرضیه ای استوار باشد و بازگشت به ا ین گزاره ها ما را به ناچار به قلمروی صرفا فلسفی وارد کند. در این مواقع است که می بینیم، گاه پژوهشگر از فرضیه ای آغاز می کند که می توان آن را مشابه نقطه ای کور وگریز ناپذیزی محسوب کرد که ناگزیر از آنیم. البته نباید از نظر دور داشت که از یک سو با وجود گرایش علوم به تخصصی شدن ودر نتیجه تقسیم پذیری بیشتر وبیشتر شاخه های آن، از سویی دیگر گرایشی کاملا متضاد، علوم را دعوت به همنشینی وارتباط تنگاتنگ می کند، به نحوی که پژوهشگر احساس نیاز به درک عمیق وگسترد ه ای از علوم کرده و عملا می بینیم که مرزه های علوم درهمدیگر نفوذ می کنند. این آمیختگی نه تنها سوژه، ابژه و قالب موضوعات رادر بر می گیرد که حتی امتزاجی در روش شناسی آنها نیز می تواند بوقوع بیوندد.
نویسنده باز با تاکید بر عنصر کارکردگرایی به اهمیت معرفتی موضوع می پردازد ولی دراینجا کارکرد در قالب وظیفه وانجام کار قرار نمی گیرد، بلکه به غایت گرایی ونتیجه سوق داده می شود که خود بُعد دیگری در امر پژوهش می توان معرفی گردد. بدین صورت یک پژوهشگر در صدد بر می آید تا بررسی پدیده خود را با در نظر گرفتن نتایج وفواید آن انجام بدهد. البته با توجه به محتوای گزارش مذکور، مشاهده می شود که نویسنده چنین قصدی ندارد. ولی به نظر، غایت نگری، کارکرد وانگیزه پرداختن به موضوع توسط نویسنده است. نویسنده پا فراتر گذاشته واهمیت موضوع را دریک بستر ارتباطی ومعرفت شناختی میان غرب وایران معاصر مشاهده می کند و موضوع گزارش خود را عنصری از مجموعه معرفتی غرب معرفی می کند که کارکرد پژوهشی آن یاری رسانی به فرایند شناخت ما از فرهنگ غرب است. در اینجا می بینیم که نویسنده محتاطانه فرضیه ای دیگر را زمزمه می کند واز اهمیت "نظریه اجتماعی" و رابطه آن با شناخت هنری بویژه در عصر جدید سخن می گوید. نویسنده دست روی نکته ای اساسی می گذارد و با تفکیک ضمنی روش مشاهده به دو صورت مستقیم وغیر مستقیم، نتایج حاصل از این دو روش را ذکر می کند: او مشاهده مستقیم را (یعنی دیدار از گالری آثار دالی) روزنه ای برای درک مفاهیمی می یابد که باشیوه مشاهده غیر مستقیم (از طریق متون) به این وضوح بدست نیا مده اند. او بر ضرورت و اهمیت تجربه مشاهدات همسو تاکید می ورزد. نتیجه این مشاهدات، خود باز تجربه ای دیگر است که حاصل مقایسه نتایج دور روش مذکور (مشاهده مستقیم وغیر مستقیم) است. او می نویسد : « غرب در مجسمه ها، نقاشی ها ... بهتر از آدمهایش درون مایه و لایه های پنهانش را آشکار می کند». بدین صورت نویسنده، ورود به جهان غرب را از دریچه چشم انداز خویش به ما معرفی می کند. ما هم این گزارش نگاشته شده به سبکی شیرین و دلنواز را با اشتیاق دنبال می کنیم تا ببینیم چگونه به آرایش این سفره مشاهدات پرداخته است. ازاین پس او به مشاهده گالری آثار اکتفا نمی کند وبا گریزی بجا ما رابه فضای گستردتری وارد می کند که جولانگاه نمایندگان هنر این سرزمین است (غرب). در این روش مشاهده ای می بینیم که محدوده وفضای موضوع از اهمیت خاصی برخوردار می گردد. اینک نویسنده صدای دالی را درفضای توصیفی خود حس می کند واز خود می پرسد که سالوادور دالی کیست؟
او در معرفی دالی انسانی را به ما می نمایاند که سخت در جستجوی خویش است. مشاهده " دیگری" (l'autrui) در اندرون خود که نه تنها ابژه مشاهدات اوست (دالی)، بلکه فاعل وآفریندهُ ای (سوژه) است که با آفرینش خود (آثارهنری)، خویش را هم نمایان می سازد. این روح آفرینشگر است که دالی را شیفته خود کرده است (هم ابژه وهم سوژه) و هر روز به دنبال کشف آن فاعل و هنرمند درونی خویش است. نویسنده دراین قسمت ارتباطی بین سوژه خویش (دالی) با محیط و بستر هنری خود برقرار می سازد. اوبا ذکر شواهدی از زبان دالی سعی دارد تا به درک مفهوم هنر او، یعنی سورالیسم دست یابد. فرایندی از ارتباط میان واقعیت ها وخیال ها برقرار می گردد تا آنجا که در فضایی ملموس در هم می آمیزند. شخصیت سورآلیستی دالی هم نشان از یک "خود" فیزیکی دارد (دالی هنرمند) وهمچنین نشان از هنر وتولیدات هنری او. بعبارتی مشاهدات او در آن واحد، هم روابط با عوامل تشکیل دهنده پدیده را موردتوجه قرارمی دهد(سوژه) وهم نتایج حاصل از کنش وتاثیرات عوامل را (ابژه).
نویسنده با به خدمت گرفتن بیوگرافی دالی سعی می کند تا ابعاد محیط و مکان وقوع کنش ها را نیز هوشیارانه گسترش بخشد وتصویری واقعی تر از آنجه بر او گذشته است را به صورت فشرده ارائه کند. در این بیوگرافی حتی به اخلاق هنری دالی هم اشاراتی دیده می شود. موقعیت ومنزلت دالی در اسپانیا ثقل توجه اوست. نویسنده در معرفی محیط و زمینه فعالیت های مرتبط به موضوع پژوهشی خود، نخست از محل آثار، پس آنگاه از خود هنرمند وقلمرو جفرافیای او توصیف را تداوم می بخشد. و در این معرفی مشاهده می کنیم که فضا وحجم از اهمیت قابل ملاحظه ای برخورداراند. به حدی که گویی همه تلاش ها برآن است تا مهیا کننده جایگاه نسبتا واقعی پدیده در قالب ساختاری آن باشد. مشاهده می کنیم که در معرفی منزلت اجتماعی یک پدیده، جایگاه خالق پدیده نیز پر اهمیت است . در همین راستا بار دیگر نویسنده با تاکید بر عنصر کارکردگرایی به دنبال کشف علل محبوبیت یا عدم محبوبیت دالی است. این نتایج هم می تواند به فاعل موضوع وهم به محصولات آن مرتبط گردد. او با ذکر نقل قولی اهمیت این منزلت را در میان اشیاء هنری دالی شناسایی کرده وانعکاس آنرا در فرهنگ توده مردم می بیند. در اینجا باز با نکته قابل توجه ای مواجه هستیم وآن کشف ومشاهده پدیده هایی است که به هر شکلی می توانند نماینده یا تصویری ازیک منبع اصیل و پراهمیت، مثل توده مردم یا قشری خاص باشند. نویسنده این تصویر فرهنگی را با مفاهیم عامیانه نسل جدید در پیوند می بیند و تخیلات دالی را متشابه آثار تخیلی امروزین معرفی می کند ( بازیهای ویدئویی ، سینما، داستان وغیره...). او به کمک نقل قول ها محبوبیت دالی را در طنز وتفکر آگاهانه اومعرفی می کند و عنصر شوخ طبعی و نگرش انتقادی او را با طبع ومزاج ایرانی هماهنگ می بیند. اینجا باز نکته دیگری در پژوهش اهمیت پیدا می کند وآن کشف نقاط مشترکی است که دو فرهنگ را بهم پیوند می زند. سپس به ریشه یابی این نقاط مشتر ک می پردازد و با گام گذاشتن در قلمرو تاریخی موضوع، نظریه ارتباط فرهنگی اسپانیا با شرق را گوشزد می کند. عاملی دیگری که باز هم به کمک نقل قولی ممتاز مطرح می گردد، ویژگی وقدرت ارتباطی همه جانبه دالی است. او می داند که ارتباطات از ابزاری متنوع و چند گانه برخودار است ویک هنرمند بر جسته کسی است که از حد اکثر ابزار ارتباطی به نحوی مطلوب استفاده کند (نقش ابزار در تولید هنری).
پس می بینیم که ابزار می تواند بخش مهمی از پژوهش باشد. حتی قادر است تا خود به تنهایی، موضوع خاص یک پژوهش گردد. نویسنده به ذکر علت انتقادی بودن شخصیت دالی بازمی گردد و سعی می کند تا علل ایجاد چنین روحیه ای را در زندگی او شرح بدهد. باز می بینیم که پرداختن به زندگی شخصی و تاریخ تحرکات وتحولات سوژه یا فاعل پدیده مورد مطالعه، اهمیت پیدا می کند وما را به کمک تحلیل های روان شناسانه به علل ایجاد برخی از رفتارها و خصلت ها رهنمون می سازد. اینجا مجددا ارتباط تنگاتنگ بین سوژه ومحیط را مشا هده می کنیم. نویسنده همچنان با تاکید بر سرگذشت دالی سعی دارد تا علل فعالیت ها وچگونگی شکل گیری شخصیت دالی را به کمک شواهد ونقل قول ها مشخص کند. پس می بینیم که نکته ای دیگر در پژوهش اهمیت پیدا می کند وآن پرداختن به تغییرات وفرایند آن است. با این اولویت که تغییرات را نخست در موضوع وپدیده مورد پژوهش وسپس در محیط و شرایط فرهنگی او باید مورد بررسی قرار داد. او درکشف علل این تغییرات " دست یابی به شهرت" را گوشزد می کند. پدیده ای که علت غایی وپر اهمیتی در تشکیل شخصیت دالی دارد. نویسنده در اینجا با نقل قولی به تمایز دو دیدگاه اخلاقی در شخصیت سازی او می پردازد، دیدگاهی که ارتباط شکل گیری شخصیت دالی را با پرورش خلاقیت و آفرینش برتر، مثبت ارزیابی کرده است. باز می بینیم که نویسنده از یک ترکیب جدید مقایسه ای بهره می برد و بدون وارد شدن در مبحثی اخلاقی، با نوع گزینش خود، رد پایی از دیدگاه خویش را نسبت به موضوع نیر برای ما ارائه می کند. در اینجا نویسنده با پرسش سورئالیسم چیست؟ ضروری بودن آنرا برای درک بهتر آثار دالی ذکر می کند. نویسنده با ذکر نقل قولی، مجددا چگونگی شکل گیری این پدیده را ( یعنی سورآلیسم ) را از لحاظ تاریخی بیان می کند ومجددا فعالیت وچگونگی شکل گیری این پدیده را شرح می دهد. او موضوع سورئالیسم را با سوژه آن یعنی دالی، گره می زند و جایگاه دالی را در این فراینده تاریخی گوشزد می کند. ا وچگونگی پرداختن به موضوعات را توسط خویش، شرح می دهد. نویسنده سعی دارد تا پدیده مورد مطالعه رااز نگاه وتعریف فاعل آن یعنی دالی شرح بدهد وعملا خود را در جایگاه او حس می کند تا شاید راحتر پدیده را مشاهده کند. اوشرحی مختصر از مفهوم سورالیسم و نحوه شکل گیری یک اثررا، باجمله از "فروید" تکمیل می کند: «کارهنرمند سورئال تعبیر رویاهاست». با این چند سطر خواننده با محتوای کلی این اثر سورئالیستی ار تباط بر قرار می کند . چراکه هر یک در رویا ها و خواب، چنین تجربه ای را از صحنه های سورئالیستی داشته است . برخی از نویسندگان را مشاهده می کنیم که به ثبت وانتقال بر خی از این رویاها اقدام کرده اند.
در قسمت دیگر، نویسنده موضوع را ناگهان رها کرده وبه کانتی هال یا جهان دالی می رود وهمزمان به شرح اتنوگرافی محیط لندن می پردازد. و مشاهدات خود را شرح می دهد. در ضمن، نویسنده به همراه شرح موقعیت و شرایط ورود به گالری آثار، نه تنها به ذکر مشاهدات مستقیم که به ذکر برخی از مشاهدات غیر مستقیم خود نیز می پردازد. مثلا فضای اجتماعی هنر را در لندن با جمله ای از آدورنو مورد انتقاد قرار می دهد: «در جامعه سرمایه داری هنر مانند دیگر چیزها ابزاری درخدمت پول وسرمایه است». و ذکر می کند که طی یک سال بیش ازسیصدهزار نفر از پانصد اثر سالوادور دالی دیدن کرده اند. مبلغ سه ونیم میلیارد تومان در آمد آماری قابل توجه موید نقش جامعه سرمایه داری و رابطه آن با هنر است . سپس نویسنده درفضایی خیالی به معرفی گفتمانی با دالی می پردازد و بااین پرسش شروع می کند که: آیا دالی دیوانه است ؟ او در گفتگوی خود با دالی، آموخته های خود رابا این جمله معرفی می کند که «خیره وموشکافانه نگریستن اندیشیدن است». نویسنده که اینک حکم مشاهدگر مستقیم را دارد نه تنها به آثار، که به رابطه دیگران با محیط هم توجه می کند. باید افزود که این مطلب از ضروریات یک مشاهده مردم شناسانه است. در این مشاهده دو نکته مورد توجه قرار می گیرد یکی آنکه، جلب توجه مردم وبازدید کنندگان را ذکر می کند ودیگری برعکس، آن چیزهایی که جلب توجه کسی را نمی کند. پاسخ به چرایی آنها می تواند پژوهش را غنی تر سازد. نویسنده بخوبی به این موضوع واقف است. او با ذکر این ایدهُ دالی که « رسالت هنر اشاعه ابهام است » ، نظر خواننده را به اهمیت نه تنها آثار فیزیکی بلکه به مفاهیم قابل انتقال نیز جلب می کند یعنی آنچه که نشان دهندهُ شخصیت وتفکر فاعل یا سوژه ماست (دالی). نگرش انسانها می تواند موردتوجه مشاهده گر واقع گردد. در اینجا نویسنده خود را به همراه سوژه مورد مطالعه در یک موقعیت قرار می دهد وعملا ما را درگیر ارتباطی دیگر با دو سوژه (فاعل) می کند: یکی خودِ مشاهده گر که در خود، دیگری را؛ یعنی خود را می بیند و به ما هم اورا نشان می دهد و دیگری فاعل واقعی یعنی دالی است. دیدگاه ها ونگرش ها می توانند در میان این گفتمان تخیلی مطرح شوند، تجزیه وتحلیل گردند و حتی در مواردی به قضاوت گذاشته شود. این تکنیک گفتمان را می توان در ابعاد گسترده ای در طول تاریخ مشاهده کرد از آثاری چون کلیه ودمنه تا به امروز. شاید نگرش ها در یک پژوهش کاربردی از اهمیت فوق العاده ای برخوردار باشد. پس باید تا حد ممکن مورد تجزیه وتحلیل قرار بگیرند. این نگرشها در دید انسان شناسانه با فرهنگ وجامعه مرتبط می گردد و واقعیات اجتماعی را به شکلی خاص در می آورد مثل این واقعیت که: «...هنر در جامعه سرمایه داری تبدیل به کالای مصرفی می گردد» و یا «...پرکننده اوقات فراغت شده است». این بار هم، نویسنده به کاربرد پژهش مقایسه ای گرایش پیدا می کند و مصرفی بودن هنر را در انواع آن مورد مشاهده قرار می دهد. او در معرفتی شدن هنر، شعر را یک نمونه استثنا ذکر می کند. سپس در گفتمان خود وارد تجزیه وتحلیل بُعد اجتماعی وفرهنگی جامعه غرب می شود واین بحث را بر یک محور اصلی که بخوبی تشخیص داده است، یعنی "کالا شدن" هنر در جامعه سرمایه داری استوار می سازد.
می بینیم که تشخیص محدوده های بنیادی واصلی در یک مشاهده از ضروریات است. نویسنده در این گفتمان اجتماعی با دالی، باز به نکته اساسی قبل باز می گردد و پدیده تغییر را مورد توجه قرار می دهد. ولی این بار به تغییری که در روحیات هنرمندان ومشاهدات شان ایجاده شده است، توجه دارد. او بی تقاوتی غرب را به ویژه توسط روشنفکران، در مقابل نابرابریهای فرامّلی با همدلی هنرمندان نسل قبل مقایسه می کند وباز با عامل کارکرد گرایی، یکی از علل اصلی آن را افزایش وچند گونگی معضلات و تضادهایی درونی غرب می بیند، به حدی که هنرمندان با آثار خود قادرند تا درمقابل این تضادها ی درونی تنها واکنش نشان بدهند ویا تلاشی را از خود بروز بدهند که در جهت تقویت روحیه و امید موثر است.
عنصر دیگری که نویسنده به شرح آن دست می یازد، عنصر و پدیده دوگانگی است. این پدیده برای تحلیل ما کمک شایانی محسوب می گردد. مثل پرداختن به تفاوت ها و نتایج حاصل از سرخوشی وجدیت درمقابل تضادها وانزجار. اقدامی که شایسته است تا هنرمندان غربی برای پاسخ به این مشکلات انجام بدهند و غیره... دوگانگی دیگر که در این گزارش به خوبی مشاهده می شود: دوطبقه بورژوا و عامه مردم است وارتباط پدیده های هنری را با این گروه مورد توجه قرار می دهد. در اینجا نویسنده باز به موضوع (ابژه) یعنی محصولات هنری باز می گردد و ارتباط آنها را با دو طبقه متوسط وبورژوازی مورد بررسی قرار می دهد. نویسنده در مقایسه آثار غرب با عرفان شرقی، پیچیدگی محتوایی آن را متناسب با فرهنگ عامه نمی بیند وآن را تضادی با سیاست ابزاری کردن محصولات هنری قلمداد می کند. باز می بینیم که نویسنده انسان شناس با مشاهدات ظریف خود به کشف تضادهای فرهنگی نایل می آید وسعی می کند تا به چرایی آنها پاسخ بدهد. او، به توصیفی دیگراز رسالت هنر در عصر جدید می پردازد و عنصرارتباطی بودن هنر را در رسالت مصرفی کردن فردیت وهنرمند تعبیر می کند. پس عدم تقید هنرمند به ارتباط با مخاطب را از ویژگی های عصر جدید معر فی می کند. نویسنده اینک دارد وارد مبحث جدیدی می شود که خود اثر هنری یا ابژه را در بر می گیرد. او دیگر طرح سئوال نمی کند. گویی طرح سئوال تنها به فاعلان و سوژه های گزینشی مشاهد گر اختصاص دارند. اما با ذکر سرفصل «اِروتیسم» و نمونه ای آن را شرح می دهد: مثل «.. پاهای فیلی و یا پاهای عنکبوتی». نمادین بودن آثار موجب می شود تا نویسنده حساس تر شده وبه شرح دقیق تر آثار ومشاهدات بپردازد. او به نقد وشرح برخی از آثار دیگر نیز می پردازد ودر خلال آن سعی می کند تا علت وجودی آنها وموضوعات شان را شرح بدهد. نویسنده در مکالمه خود با دالی برخی از نکات مهم ذیل را متذکر می شود:
« آثار با مفاهیم نمادین و تار یخی طراحی شده اند ولی تنها نیاز سطحی بیننده را پاسخ می گوید، مثل سکس، اروتیک بودن مضامین، خود آگاه کردن ضمییر ناخود آگاه، وحی انسان پارانویایی، انتقادی بودن روش کار، کالبد شکافی کردن ضمیر ناخود آگاه، انسان مدرن ، نقد پورنوگرافی ، مضامین نقد خوی وحشیگری وجنسی در جهان امروز، تبدیل شدن زن به کالای جنسی، گذرزمان، نماد زندگی در گور، زیبایی ناپایدار واز بین رفتن تماد زایندگی وخلاقیت وهنر نماد جاودانگی، انتقاد از انسان امروز، بازماند ن انسان اندیشیدن وخلاقیت، بی اعتنایی ذهن انسان وغیر فعال شدن در حر کت، بیگانه شدن انسان به واسطۀ علم، برچسبی شدن در علم ، تهی شدن شخصیت، معلق بودن در حالت ها، مواجه شدن با زمان وفهم مان از آن، ناخودآگاه»، فلسفه سورئال : «تا توانا نشده اید که سورئال را بشناسید نزدک نشوید»، مبهم و راز گونه بودن مفاهیم نقاشی ها، عجیب بودن آثار نماد زیبایی، نماد طبیعت، تقابل یا تفاوت فرهنگ و طبیعت . تضاد در تفیسر، مفهوم بی نهایت، "تضاد سنت و مدرنیته"، هماهنگی نهفته در ناخودآگاه، آشفتگی و نابسامانی زندگی مدرن در قیاس با سنت. تعادل عواطف سنتی وبی ثباتی زندگی مدرن ، رابطه سرمایه داری وزیبایی که تاکید بر زیبایی، ابزار عشق ولی حاصل آن فروپاشی عواطف پیوند انسانی، ضعف سرمایه داری و انسان مدرن که محصول آن است، وابستگی ها به زندگی مدرن وابزار و وسایل آن، تکیه گاه های کاذب انسان مدرن، تبدیل شدن نگرش انتقادی، هم به صورت کالا ، صنعت توریسم و صعنت فرهنگ...»
آری، مولفه های نظام سرمایه داری معاصر، هنر را به خدمت ارزش های اقتصادی در آورده اند واثر هنری تبدیل به کالا شده است. نویسنده با ذکر این که آثار دالی اگر جه به ستیز با خرد وعقلانیت مدرن برخاسته ا ند، با قرار گرفتن در زمینه ومحیط اجتماعی توریسی عملا به خدمت نهادهای سرمایه داری در آمده اند، گزارش خود را به پایان می رساند.

این گفتمان فوق العاده و جذاب، نمونه ای است از یک گزارش علمی. این گزارش در عین حال که علمی است متنی ادبی وجذاب را نیز می سازد. با این وجود کاملا مطابق با گزارش های پژوهشی آکادمیک دیگر نیست. درآن می بینیم که دید گاه هایی همگام با طرح موضوع سورئالیستی معرفی می شوند. ما این حق را به خود می دهیم تا بپرسیم، نویسنده چگونه با اتکا بر ضمیر ناخود آگاه یک هنر مند سورئال توانسته است به درک فرهنگ معاصر غرب دست یابد؟
گاهی می شنویم که : برای فهم حقایق ضرورتا نیازی نیست خطر وارد شدن در هر سیلابی را پذیرفت. اصولا کارعلمی کشف حقایقی است که غالبا از نظرها پنهان هستند، در حالی که اگر هنر را اغراق حقایق در نظر بگیرم بر جستگی آن را مشهود می بینیم. پس کشف حقایق آن، دیگر نیازی به مشاهده تخصصی علمی ندارند. چرا که اگر پژوهشگر نیز همانند هر جهانگرد یا فردی غیر متخصص می تواند با نظر در آثار هنری معاصر غرب، (نویسنده هم اذعان می دارد حقایقی چون جنسیت گرایی افسار گسیخته، منفعت طلبی مفرط واروتیک... را مشاهده می کند) به درک همان مفاهیم دریافت شده توسط برخی از عامه مردم برسد. پس این پرسش مطرح می شود که شناخت عمیق غرب از طریق هنرآن ( که به زعم نویسنده نیز برای شناخت غرب جز با ورود به جهان هنر که جهان رازها رمزها، اندیشه ها واحساسات است میسر نمی شود)، چه شناختی است؟ وچگونه حاصل می شود؟ مفاهیم ارائه شده در گزارش نویسنده قاعده تا می بایست روزنه ای به رازها ورمزها و اندیشه ها و احساسات باشد. پس چه تفاوتی با دیدگاه های یک جهانگرد عام دارد؟ در زیر تلاش می کنیم این مطلب را بیشتر بشکافیم.
بسیاری از مفاهیم ارائه شده در گزارش، برداشت های مکتوبی است که از برخی منابع با دقت روش مندانه علمی انعکاس یافته اند(قالب علمی) ونویسنده شاید نتواند بگوید که این نتایج ، همان کشف رازها هستند. به نظر نمی رسد نویسنده که پاسخی روشن ومشروح به پرسش مطرح شده خود بدهد : « آیا لازم است تا به شیوه مردم شناسانه در باره هنر سخن بگوییم ؟ »
در اینجا باز می توان این پرسش را مطرح کرد که آیا ما نیازمند شناخت همه فرهنگ غرب هستیم یا خیر؟ اصولا در این مقاله ما مفهومی روشن از غرب هم مشاهده نمی کنیم با اینکه این خود یک مفهوم کلیدی در این گزارش است. از سویی دیگر اگر این شناخت ضروری است وبا : « دید، شنید، خواند، چشید، و بوئید و لمس بدست می آید»، چه کسانی باید غرب را بشناسند؟ روشنفکران واندیشمندان یا عامه مردم؟ طبیعتا نمی توان انتظار داشت که عامه مردم ابزار دست یابی به چنین تجربه ای را داشته با شند (در بعد عمیق آن). در غیر این صورت یا می بایست همه متخصص غرب شناس گردند و برای این شناخت عمیق به غرب هجوم بیاورند ( یکی از مشکلات شرق شناسی در غرب این است که گاهی غربیان بدون تماس مستقیم وعمیق با فرهنگ شرق، مطالبی را به نام شرق شناسی در آثار خود ارائه می کنند) و یا هنر غربی را که ابزار معرفی نمایان فرهنگ غرب است به کشورخویش آورده تا همگی امکان شناخت آن را به صورت مستقیم داشته باشند. البته پرواضح است که این امری ناممکن و نابخردانه است. پس به نظر عاقلانه می آید تا لااقل دیدگاه های پژوهشگران هنر وفرهنگ (غرب شناسان) را مورد توجه خاص قراربدهیم. در اینجا با دو مساله روبرو هستیم : اینکه فرایند شناخت، فرایند پیچیده ای است. هر چند که هر مشاهده کننده ای ممکن است نقطه نظراتی خاص وقابل توجه نسبت به موضوع داشته باشد. غرب شناسی هم از ضروریات امروز ما است. نه به این خاطر که غربیان سالهاست در قلمرو شرق شناسی فعالیت کرده اند وامروزهم نوبت ماست تا غرب شناس شویم و یا اینکه دامنه شرق شناسی گسترش یافته است و به کلیتی به نام جهان شناسی سرایت کرده است و ماهم باید همچون عضوی از این کل سهمی دراین شناخت داشته باشیم. و یا از آنجای که شرق شناسی قدمت نسبتا طولانی دارد، وغرب شناسی هم مرسوم عصر جدید شده است. پس ماهم خود را دراین جریان قراربدهیم... غرب شناسی به علل گوناگون می تواند یک ضرروت به حساب آید. شاید بتوان بیناد این ضرورت را در وجود خود همین تنوع فرهنگ ها و خرده فرهنگ ها دانست. ولی آنچه برای ما کاربردی تراست دستیابی به شناختی است که بتواند این امکان را به ما بدهد تا در چرخه تقابلها ومبادلات فرهنگی موجود وآتی با غرب ویا با شرق مجهز تر وباثبات تراستقرار پیداکنیم. ولی چگونه می توان پیشاپیش وبه طورمعین ازچگونگی چنین فرایند شناختی کاربردی (غرب شناسی) سخن گفت؟ هرگونه پاسخی به این پرسش غرق شدن در جریان تند پیش داوری ها، فرضیه های کلان وتئوری های ناپایدار است. پس چه باید کرد؟ امرزوه همه جا می شنویم که انسان شناسی ویا مردم شناسی تنها به مشاهدات اکتفا نمی کند وتقریبا علمی کاربردی شده است (در زیر برخی از خطوط کلی انسان شناسی کاربردی آمده است). ولی چگونه می توان با روشی مردم شناسانه و کاربردی به غرب شناسی پرداخت؟ نویسنده ما از این نقطه قوت برخوردار است که در این مسیر گام برداشته است و یعنی مسیری که نیازمند تلاشهای فراوانی است تا ثمره کاربردی بودن آنرا بتوان به وضوح نمایان ساخت. یکی از راههای ارزیابی کاربردی بودن چنین گزارشی ( البته اگر نویسنده تمایل به کاربردی بودن گزارش خود را نفی نکند)، این است که با گزارش های دیگری(در علوم انسانی) که احتمالا در این زمینه(غرب شناسی) انجام شده است، مقایسه شود. البته نباید از نظر دور داشت که: " غرب شناسی فرایندی نیست که توسط غیر غربیان شروع شده باشد. منابع فراوانی درتاریخ تفکر غرب تا دوران معاصر موجود است که به این موضوع پرداخته شده است، هر چند می توان ا نتظار داشت که این پژوهش ها در روش شناسی ا ز الگوهای یکسانی برخوردار نباشند". نویسنده تاکید بر عنصر شناخت از دریچه هنر دارد که بسیار قابل توجه است. ولی چگونگی این توجه وتجزیه تحلیل هاست که عمق یا وسعت شناخت را مشخص تر می کند. گاهی به یک پدیده با توجه به فرایند تغییرات تاریخی آن نظر افکنده می شود وتلاش می گردد تا جهت یابی آن را مشخص نماید و یا گاهی تلاش براین است تا به کشف روابط اجزا با توجه به تشابهات واختلافات پرداخته شود ویا به طبقه بندی آنها بیانجامد. من از خود می پرسم که نویسنده دراین گزارش چه شیوه خاصی را دنبال می کند؟ او مشاهدگری پرتلاش ا ست که می کوشد همه چیز را ببیند ودر ک کند ولی چه ابزاری به او این امکان را می دهد تا داده های تبدیل شده به اطلاعات خود را مورد بازبینی قراربدهد؟ آیا اگر خود همین نویسنده بار دیگری از همین نمایشگاه دیدن کند باز همین نیایج آمده در گزارش را می توان از او انتظار داشت؟... اصولا این گزارش خوب مردم شناسانه چه چیز تازه ای را می تواند به ما بیاموزد؟ در این گزارش می بینیم که نویسنده مردم شناس نگاهی توصیفی، با سبکی خاص را زیرکانه بر ما نمایان می سازد. هرچند این نگاهی است که عملا به بخش محدودی از فرهنگ پر چالش غرب افکنده شده است.

ما به نوبه خود در این کالبد شکافی سنتی تنها تلاش کردیم تا با قطعه قطعه کردن گزارش به لایه های روش شناختی و تفکری گزارش بیشتر پی ببریم، ولی با وجود جذابیت های ادبی وتوصیف مشاهدات پر بار آن نتوانستیم این گزارش را متصل به زنجیرۀ درهم گزارش های دیگری بکنیم که تا کنون با آنها درتماس بوده ایم. به عبارتی این گزارش را تلاشی انحصاری یافتیم در میان تلاش های دیگر. کاری که نیازمند بسط وگسترش بیشتری است تابه زنجیره ارتباطی مفاهیم انسان شناسی متصل گردد. پس باید کوشید و انتظار داشته باشیم تا غرب شناسی مردم شناسانه ما بتواند با تشکّل مجموعه ای از گزارش های این چنین، چشم اندازی هموارتری را از این زاویه (هنر ورابطه آن با فرنگ در غرب) در مقابلمان نمایان سازد.

همان طوری که در فوق به طور مشروح آمد، نویسنده در گزارش خود از تکنیک های مختلفی برای توصیف وتجزیه وتحلیل استفاده کرده است. ولی یک نوع شتابزدگی در گزارش مشاهده می شود که شاید آنرا بتوان یک واکنش عام در علوم انسانی ایران محسوب کرد. چراکه مردم شناسی ایران در هرزمینه ای خود رامواجه با موضوعات گسترده وفراوانی می بیند که هر کدام به سهم خود از جهاتی ضرورت پرداختن توسط پژوهشگر را می طلبند. پس پر واضح است که پژوهشگران ما همیشه نمی توانند به سادگی خود را محدود به موضوعات خاصی بکنند و در نتبجه پرداختن به موضوعات فراوانی را در دستورد کار خویش قرار می دهند.
نکته دیگری که دراین گزارش می توان مشاهده کرد وتفاوتی قابل توجه نسبت به کارهای مشابه دارد این است که نویسنده، نه به گزارش نویسی کتابخانه ای صرف وابسته شده است تا باذکر نقل قولها ومرجع ها، ترتیب وترکیب آنها را سروسامان ببخشد وتحلیلی ضمنی رابر آن بیفزاید ونه تنها به مشاهدات صرف خود اکتفا کرده است تا توصیفگری مردم نگار بماند. در گزارش می بینم که حجم قابل توجهی از مطالب را نقل قول ها تشکیل می دهند ولی در برخی از موارد نویسند به راحتی از محدوه تنظیم مطالب مذکور، فراتر می رود وضمن وفاداری به منابع مشاهدات خود را در آنها درج می کند. این مطلب از این بابت اهمیت داردکه به نظر هنوز در کارهای پژوهشی علوم انسانی ما (ایران) دواحساس بیگانه ومتضاد وجود دارد که نیازمند اعتدال اند: یکی استقلال طلبی از منابع ومراجع به طوری که گاه یک پژوهشگراکثر مطالب خویش را با مرجعی شخصی معرفی می کند. دیگری تکیه عاجزانه به منابع ومرجع های غیر است، به طوری که نویسنده در مقام یک نقل کننده صرفا گزارش نویس ایفا ی نقش می کند وحتی گاه می بینیم که با این وجود تلاش می کند تا خویشتن را پژوهشگر ویا نقّاد علمی معرفی نماید. ما در گزارش مذکور نشان از تلاشی ارزشمند برای دست یابی به چنین تعادلی را از سوی نویسنده می بینیم که قابل تحسین است. البته نباید فراموش کرد که بخش قابل توجه ای از متون انسان شناسی در گیر ابهام زدایی ومشکلات روشی است هر چند که برای این شاخه علمی (انسان شناسی) تجویز قالب و روشی خاص ومعین غیر ضروری است. چراکه در انسان شناسی هر پژوهشگری از امکان وزمینه مانور فراوانی درفرایند پژوهشی خود برخوردار است... اگر اشتباه نکرده باشیم پژوهشگر ما هنوز در این گزارش مردم شناسانه خود به گونه ای درگیر شکل دهی به این قالب پژوهشی خاص خویش است. در همین راستا می توان افزود که : شاید نکته دیگری که دراین گزارش مردم شناسانه می تواند موردتوجه قرار بگیرد این باشد که نویسنده در تنظیم مطالب خود تا اندازه ای از نوعی آشفتگی رنج می برد. البته این آشفتگی در ترتیب موضوعات ومحورهای توصیفا ت وتحلیل ها (آنگونه که در فوق شرح داده ایم) می تواند خود نشان از سبک ادبی نویسنده باشد که در جذابیت گزارش وی موثر است. ولی از دیدگاه علمی شاید شایسته تر می بود تا نویسنده تفکیکی روشن تر از سوژها، ابژه ها و قلمروهای جغرافیای وتاریخی قائل می شد و به هر کدام بصورت مجزا و منسجم می پرداخت.
نکته دیگر این است که در گزارش های مردم شناسانه، ابزار مشاهده از اهمیت فراوانی برخوردار است. این اهمیت نه تنها برای مشاهده گر، که برای خوانده نیز ضروری است . در این گزارش مشاهده می شود که یکی از محورها پدیده هنر است ولی هیچ مرجع تصویری و هنری را در گزارش مشاهده نمی کنیم. البته این ممکن است به علل تکنیکی در ارائه گزارش در "سایت" و یا جابجایی مطالب ایجاد شده باشد ویا به علت نوع محتوای موضوعات (اروتیک بودن) نویسده ترجیح داده باشد تا گزارش مردم شناسانه خود را بدون ارائه تصاویر بیاورد ولی به هر حال در گزارش های مردم شناسانه معاصر، نقش ابزار دیداری وشنیداری از اهمیت کاربردی زیادی برخوردارند.
برای شرح بیشتر وابستگی وعدم وابستگی انسان به اشیاء، مثل آنچه که موضوع و پدیده اصلی موزه ها ست، باید توضیح داد که وابستگی ما به اشیاء تنها در محدوده فردی قرار نمی گیرد بلکه در یک فرایند پیچیده فرهنگی به بخش عظیمی از افراد و گروها گسترش می یابد. به طوریکه می بینم گروه های انسانی مختلفی گرد شی یا اشیائی جمع می شوند و حتی گاهی یک گروه، وحدت خود را در تاثیر از همین وابستگی ها (اشیاء نمادینی مثل پرچم) می بیند. دولت ها که بخشی از گروه ها ویا نمایندگان گروه های انسانی محسوب می شوند به این وا بستگی ها، یک نظام اقتصادی وفرهنگی داده و برای نمونه تشکّل مراکز فرهنگی و موزه ها را مشاهده می کنیم. بنا براین باید اضافه کرد که تاکید بر بخش اقتصادی موزه ها در این گزارش به تعبیری، گامی در فاصله گرفتن از یک روش ژرفانگر انسان شناسی است. اگر از چشم انداز "بودریار" به این گزارش بنگریم شاید بتوان گفت که: اشیاء هنری و موزها، کارکرد متمایز کننده صاحبان آنها هستند ( در اینجا این صاحبان را می توان جامعه اقتصادی وفرهنگی غرب دانست). می بینیم که اهمیت دادن به اشیاء در غرب، پدیده ای بسیط محسوب نمی شود تا بتوان درپژوهش به سادگی از کنار آن گذشت. شاید گستردگی عمیق این وابستگی به اشیاء در تعبیر روان شناختی، فرهنگی وتاریخی آن روشن تر قابل توضیح باشد. اشیاء انواع گوناگون دارند مثل آنهای که در قلمرو زیباشناختی هستند، نمونه آن اشیاء هنری است. گاهی دل کندن از یک عکس ساده وآشنا، عملا بسیار مشکل می شود. چون ما را در پیوند با زمینه ومفهومی قرار می دهد که در یک ساختار پیچیده شکل گرفته است. حذف اشیاء مفهومی ممکن است به علل مختلفی انجام پذیرد، مثل تخریب های ناشی از عوامل طبیعی مثل سیل و زلزله و یا عوامل انسانی مثل جنگ ویا به علت خصلت های مادی آن، مثل فرسودگی(حذف تاریخی). ولی آنجا که انسان به طور ارادی تصمیم می گیرند تا از یک ومفهومِ که رابطه فرهنگی با آن برقرار کرده است قطع وابستگی بکند، وضعیت فرق می کند وموضوع بسیار پیچیده می شود. تجربیات تاریخی مملواز این شواهد است. گاهی این حذف وابستگی هر چند خفیف وسطحی، فیزکی ومحدود باشد، با عامل تغییر وانتقال انجام می گیرد. مبادلات اقتصادی از قوی ترین عوامل موثر در جابجایی اشیاء اند. به نحوی که در مواردی می توان آنها را حذف منطقه ای، جغرافیایی و یا فرهنگی نامید.( در موزه ها و کلکسیون های غربی، گاهی نشان از اشیایی می یابیم که بندرت در ملاء عام قرار می دهند). ولی از موثرترین عوامل حذف قطعی یک شی مفهومی زمانی صورت می پذیرد که تغییری ساختاری در حوزه فکری فرد، گروه ویا فرهنگی ایجاد گردد: مانند تغییرات ایدئولوژیکی ودینی که با ابزاری چون انقلاب، اصلاحات وغیره... منجر به حذف بخش عظیمی از اشیاء در یک محدوده جغرافیایی وانسانی می گردد. در محدوده فردی می توان از وجود تمایلات در حذف بحش قابل ملاحظه ای از خاطرات گذشته یک فرد را مثال آورد که به دنبال دست یابی به هویتی جدید و منزلتی متفاوت است. مثل فرد نابینایی که به عللی بینا می شود ویا به عکس. در این شرایط گاه می بینم که نگاه و وابستگی او به اشیاء دچار تغییرات محسوسی می شوند.

در اینجا شاید مفید باشد تا نگاهی سریع به وضعیت انسان شناسی کاربردی در عصر حاضر نیز بیاندازیم وببینیم که این گزارش تا چه حد و در چه جایگاهی میان فعالیت های انسان شناسی می تواند قرار بگیرد.
[...امروزه انسان شناسی کاربردی معرف نوعی کنش ومسئولیت است که در پویایی سیاسی واجتماعی محیط خود موثر واقع می شود. این نوع انسان شناسی بر اساس تئوری عمل وکنش ها ی آن شکل می گیرد. برخی از عوامل اصلی این انسان شناسی را در موارد زیر می توان معرفی کرد:
ـ در پژوهش های سیاسی: یعنی آن دسته پژوهش هایی که برای تصمیمات سیاسی از اطلاعا ت مردم نگاری خاص بهره می برند.
ـ درفرایند تحولات: یعنی آنجایکه برای شناسایی، ارزیابی ویا تائید ارزش های یک پروژه اجتماعی یا نتایج یک کنش اجتماعی می تواند موثر بیافتد: مثل مطالعه نیازمندیهای یک مجموعه، جمع آوری داده ایی که در برنامه های عمومی کاربرد دارند ویا متغییرهای اجتماعی، پزشکی ، اقتصادی وآموزشی را شامل می گردد.
ـ مطالعه تاثیرات: مثل تعیین اثرات پروژه های برنامه ریزی در مورد جمعیتی خاص.
ـ برنامه ریزی ها : بررسی داده های اولیه ای که در تصمیم گیری دست اندرکاران خدمات اجتماعی یا مجتمع های عمومی موثر است.
ـ پژوهش های تحلیلی: برای تحلیل وتفسیر داده هایی که در تصمیم گیریها موثر اند، بویژه در رویکردهای مربوط به مسائل مشکل زا.
ـ یاری رسانی: عکس العمل درمقابل دفاع ازحقوق ویا مفافع گروهی خاص.
ـ آموزش دست اندرکاران در امور اجتماعی که به فعالیت های فکری می پردازند.
ـ فعالیت دررسانه های فرهنگی مثل برقراری روابط بین برنامه های اجتماعی وگروه های قومی.
ـ ناظر بر اجرای روابط اجتماعی و عمکرد اجزاء.
ـ تغییرات اجتماعی: نظارت بر کنش هایی که در فرایند توسعه اجتماعی وجود دارند.
این گونه فعالیت ها به ندرت تحت عناونین تخصصی مورد توجه قرا رمی گیرد ولی با مفاهیمی چون مشاوران، تحلیل گران اجتماعی، مدیران پروژه، مدد جویان اجتماعی ، مدیران، مدیران توسعه برنامه، مدیران اجرایی ومدیران پژوهشی وغیره می توان مشاهده کرد.
انسان شناسان متخصص می توانند در بخشهای مختلفی همچون کشاورزی، توسعه منابع انسانی، آموزش وپرورش، تحقیقات انرژی، خدمات اجتماعی ، مسکن، امورسالمندان، امور نظامی، انتقال تکنولوژی، توسعه شهری وغیره فعالیت نمایند.
در مقابل این گستردگی می بینیم که انسان شناسی کاربردی در آن واحد نیز ابزاری کاربردی از روش ها وتکنیک های انسان شناسی است که در خدمت تغییرات اجتماعی و تعیین اصول وخط مشی های قرار می گیرد که غالبا روند این تغییرات وتوسعه اجتماعی را با مشکل روبرو ساخته است.
انسان شناسی کاربردی در عین حال یک نظام پژوهشی ویک استراتژی مداخله ای است که برای نشان داده خطوط اصلی کنش های ارجح و قابل اجرا است مثل انسان شناسی عمل. از طرفی دیگر این کنش ها ودستورات اتخاذ شده موجب بالا بردن سطح پژوهش ها می گردد...

ذکر مطالب فوق می تواند به ما کمک کند تا وضعیت خود را نسبت به کاربردی بودن انسان شناسی تا حدودی مشخص کنیم وببینم که گزارش مذکور چه تصویری را در این چشم اندازبرای ما مشخص می کند و به عبارتی چه زمینه کاربردی رادر نهان ویا عیان خود دنبال می کند؟
برای کاربردی کردن مردم شناسی، آیا ما ضرورتاََََ نیازمند متخصصان عالی رتبه هستیم؟ در علوم کاربردی به ویژه از نوع فنی آن، حد اقل شاخص کاربردی شدن علم را با حضور تکنیسین ها مشاهده می کنیم، در حالیکه در علوم انسانی عملا چنین مفهومی فاقد اعتبار است. نیازی به علیت یابی ومقایسه تاریخی این مفهوم در دو قلمرو مذکور ( علوم انسانی وعلوم فنی تجربی...)، در این مبحث نیست. ولی می توان پرسید که چگونه می توان انسان شناسی را کاربردی کرد بدون آنکه ضرورتا به تخصص گرایی دست بیابیم؟ از تجزیه وتحلیل گزارش فوق می توان نکاتی را در این خصوص ذکر کرد. نخست، تاکید وافر بر مشاهدات دقیقی است که سرمایه و مواد اولیه یک انسان شناسی توصیفی و کاربردی به شمار می آیند. نویسنده به صورت مبهمی به ما می آموزد که چگونه می توان به پدیده ای از زاویه های مختلف نظر افکند و خود را درگیر یک مشارکت فعال نمود. این عمل بستر خوبی برای کاربردی کردن یک علم است. نکته دیگری که در کاربردی شدن یک علم از اهمیت حیاتی برخوردار است، تشخیص حد اقل یک مشکل در فرایند فعالیت ها وتغییرات است. یک تکنسین فنی تنها به اتکا به همین یک عامل هم می تواند نقش خویش را در قلمرو خود ایفا کند(مثل تعمیر یک قطعه از یک ماشین)، ولی (تکنسین) انسان شناس چاره ای ندارد تا از قالب تشخیص یک موردی مشکل، پا فراتر بگذارد وبه گرایشی سیستمی متصل گردد. چرا که کاربردی شدن یک فعل وکنش، ارتباطی مستقیم با سبک اندیشیدن وتفکر سیستمی دارد. تکنسین یک ماشین، در تکرار تجربی خویش، تفکر را به حرکات دست وابزار منتقل کرده است، بگونه ای که گاه تنها پس از رفع مشکل فنی ماشین یا دستگاه، به خود مشکل فکر می کند (اطلاعات بیشتر:Alain Gras/ agora.qc.ca )ً. درحالی که انسان شناس (کاربردی) نمی تواند متکی به تحرکات ابزار فیزیکی وتکراپذیر خویش باشد . او باید به مرحله ای از تفکر برسد که پس از تشخیص مشکل، راه حلی مناسب برای آن بجوید واین راه حل تنها زمانی پایدار می ماند که در تفکر سیستمی جای بگیرد. به همین سبب است که انسان شناس نیازمند شناخت دقیق وگسترده ای از کلیت آن سیستمی است که درآن پژوهش می کند. یکی از مسائلی که دست یابی به کاربردی شدن کوتاه مدت انسان شناسی را به تعویق می اندازد همین دست یابی به شناخت سیستمی است. پس باز این پرسش مطرح می شود که چگونه می توان به این شناخت دست یافت. از آنجایکه غالب دستگاه های مورد مطالعه انسان شناس در قلمرووسیعی از روابط اجتماعی وفرهنگی قرار می گیرند، چاره ای نیست تا یک انسان شناس مبتدی از همان ابتدای شروع فعالیت های علمی خود، به جمع آوری ومطالعه حد اکثر دادها و مفاهیم اولیه درعلوم انسانی اقدام کند تا ازابزارمتنوع بیشتری برای سرعت بخشیدن به فرایند شناخت سیستمی خویش بهره جوید. تجربه دیگری که دردست یابی به این علم کاربردی می توان ذکر کرد داخل شده در یک کار گروهی است(در فرصتی دیگر بشرح این مطلب خواهم پرداخت). مشکل تخصص گرایی در علوم انسانی این است که پیچیدگی موضوعات مورد مطالعه در حال افزایش است و از سویی دیگر مردم شناس نمی تواند خود را محدود به شناخت موضعی وموردی، همچون یک تکنسین ماشین بنماید. مشکل نویسنده در گزارش مذکور،در صورت کار بردی کردن گزارش (بدور از تاثیر وجود تجربه دراز مدت در انسان شناسی)، به همین گستردگی دامنه موضوع بر می گردد. هر چند نویسنده تلاش نموده است تا چارچوب هنری را بخشی از اسکلت واقعی کل نظام اجتماعی غرب محسوب کند ولی به قطعیت نمی توان مدعی شد که به شناخت سیستمی (بیش از آنچه درمنابع موجود است)از فرهنگ غرب دست یافته است. از سویی دیگر، در نهایت می توان گفت که شاید یکی از سئوالهای مورد نیاز در کالبد شکافی این گزارش باشد که : آیا اصولا می توان این مقاله را یک کار انسان شناسی کاربری تلقی کرد یا خیر؟ و یا باید پرسید که آیا نوسینده گزارش چه معضلی ویا نا کارآمدی ناگفته ای را در فرهنگ غرب شناسایی کرده است که در فرایند تغییرات اجتماعی آن (که لازمه هر قلمروی است) خلل وارد کرده باشد؟

درخلال این گزارش سعی ما بر آن بود تا خود را به نویسنده بیشتر نزدیک کنیم وبه محتوای این گزارش بیشتر واقف گردیم. ولی حس نمی کنیم که دراین مقام به شناخت پدیده های بنیادینی(آن طور که در گزارش مطرح می شود) دست یافته باشیم و یا در همین راستا، به درکی بیش از آنچه می توان درمجموع آثار غرب شناسی دیگر مشاهده کرد، رسیده باشیم. پس بار دیگر از خود می پرسیم که این گزارش چه چیزی قابل توجه ای می تواند به ما بدهد؟ در پاسخ باید گفت :
اصولا در علوم نمی توان انتظار داشت که هر گزارشی ویا هر پژوهشی الزاما ایده ای نو وبکر به ما بدهد. بسیاری از تلاشهای علمی رامی توان فعالیتهای همطراز نام نهاد بدین صورت که از موضوعات مشترکی ولی با زوایای دیدی گونا گون نگریسته می شود. تکرار موضوعات گاه مارا به این خطا می کشاند که تصور می کنیم مطالب تکراری و بعضا فاقد ارزش هستند. ولی این همیشه صادق نیست. حتی توجه به یک نکته ساده ولی کاربردی در یک گزارش می تواند مفید باشد. چرا که علوم بر اساس فرایند رشدی مجموعه ای وساختاری سازماندهی شده اند. این نکته کاربردی را می توان درابعاد مختلف شناسایی کرد. از مهمترین این زوایا نوع گرایش هایی است که در یک گزارش می توان نسبت به موضوعی مشاهده کرد. برای مثال تاکید برهمین نکته پراهمیتی که نویسنده دراین گزارش می آورد: یعنی نگرشی بر پدیده هنری درغرب شناسی، را می توان ذکر نمود. تکرار موضوعات درزوایای مختلف کارکردهای دیگری هم دارد چراکه تکرار یکی ازپدیده های رایج هر فرایند آموزشی عام وخاص است. ولی تحدید حدود وتناسب آن با محتوا ورابطه اش با قالب به سادگی میسر نمی گردد. زیبایی شناسی بسیاری از آثار به همین روابط باز می گردند، به طوری که برخی از آثار هرچند در تکرار قرا می گیرند ولی جذابیت خود را همچنان حفظ می کنند. تاکید بر کار برد زیبایی شناسی قالب را نمی توان در تمام پژوهشهای علمی انتظار داشت، چرا که خوانندۀ متون علمی وتخصصی باطنا مجذوب محتواست هرچند که ترجیح بر متنی زیبا شناسانه غیر قابل انکار است. نویسنده این گزارش با قالبی زیبا شناسانه محتوایی را برای ما عرضه می کند که گاه تصور می شود، دیدگاهی عامیانه را در قالبی ادبی وعلمی ریخته است: وجه غالب جنسیت گرایی در هنر غربی پدیدهای نیست که به تازگی کشف شده باشد ولی خواننده انتظار دارد تا دراین گزارش به روشی ازارتباط این مفهوم با ساختار فرهنگ غربی آشنا گردد. البته نویسند تلاشهایی را دراین راستا نمودار می سازد ولی به نظر می رسد به عمق آنها نمی رود.

 

|+| نوشته شده توسط Anubis در  |
 
 
بالا